بگـذار آدمهـا تا میتوانند سنگ بـاشند ، تـو از نـژاد چشمــه بــاش . . . (زرتشت)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 7:21  توسط مازيار | 
باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
 
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . .. . 
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . . 
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
 
خوب گوش کردن را یاد بگیریم
گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . . 
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
 
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

در ادامه مطلب ببينيد:::...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 9:18  توسط مازيار | 

 در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست.

 لازم نيست آن را در قلبش فرو کني

يا گلويش را با آن بشکافي. 

پرهايش را بزن... 

خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 10:50  توسط مازيار | 
دلم تنگ است 

دلم ميسوزد 

نه ديداری نه دستی بر سر ياری 

مرا آشفته ميداند تو آشفته آزری.... 

تمام عمر بستيم و شکستيم

  به جز بار پشيمانی نبستيم 

جوانی را سفر کرديم اما نفهميديم به دنبال چه هستيم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 13:49  توسط مازيار | 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوز اطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه

اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.  

 خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست‌هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

-  فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را مادر صدا کني

nanjoon

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 11:32  توسط مازيار | 


چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از فراسوی فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می نمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش می کردم تا اینکه نامت را شنیدم و همانا عشق بزرگت را با دنیای تنهاییم تعویض نمودم مهربانا اگر روزی یاد من در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم زیرا یاد تو را با خود همراه خواهم کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 9:57  توسط مازيار | 

 روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

 عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند

 خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد

عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد....


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 17:36  توسط مازيار | 

شبهاي زمستاني قلبم را چراغي  نيست و ظلمت روحم را، 

روشنايي و در انزواي تنهائيم كور سوي  اميد را نمي بينم 

چه بس شبها كه دلتنگي صورتم  راشسته و خواهد شست 

و چه بسيار روزهايي كه بيقرارت بودم ولي ...

غم هجران  لحظه به لحظه به مرگ نزديكترم خواهد كرد

و هيچ كس راز دلتنگيهايم را نخواهد فهميد 

و هيچ چيز برلب نخواهم آورد 

چرا كه من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 10:21  توسط مازيار | 

دير گاهيست كه تنها شده ام 

قصه غربت صحرا شده ام 

وسعت درد فقط سهم من است 

بازهم قسمت غم ها شده ام 

دگر آيينه ز من بي خبر است

 كه اسير شب يلدا شده ام 

من كه بي تاب شقايق بودم 

همدم سردي يخ ها شده ام 

كاش چشمان مرا خاك كنيد 

تا نبينم كه چه تنها شده ام....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:4  توسط مازيار | 
اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... 
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 17:49  توسط مازيار | 

چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بینم. نمیدانم این چه نیروئی ست

که مرا به سوی تو می کشاند !

هروقت که تنهایی ها به سراغم می آید یاد توست که مرا از آن جدا می کند،

یاد توست که مرا شاد نگه می دارد با یا توست که من زنده ام. یاد تو به من

امید می دهد،امید به زندگی.

مونس شب های بی قراری ام دوستت دارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 16:13  توسط مازيار | 
به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهاي تنهايي و بي ياوري درحالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت.... 



روزي مجنون پاي سگي را بوسيد, مردم گفتند: چرا؟ گفت: گاهگاهي به كوي ليلي ميرود

 

تنهايي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 12:42  توسط مازيار | 


 

تاریخچه روز ولنتاین
 
ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می كرد. 
در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام كلادسیوس بود كه دوست داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمیخواستند بجگند، و كلادسیوس این كمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در ترك عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها ملغی اعلام كرد، همانطور كه گفته شد ولنتاین كه در آن زمان یك كشیش بود با او به مبارزه برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم كردند تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم درآورند
پس از با خبر شدنِ پادشاه از این قضیه برای سر والنتین مقدس جایزه تعیین شد و او زندانی شد.
وقتی در زندان بود بسیاری از كسانی كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند.
آنها گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می كردند. 
تا اینكه سرانجام در روز 14 فوریه سال 269 قبل از میلاد به قتل رسید. 
یكی از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد و چند ساعتی با هم صحبت میكردند 
روزی كه قرار بود والنتین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله “Love from your valentine” خاتمه یافت.
 

در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او  ولنتاین نامید. از سالها قبل روز 14 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند.

 
 

من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام؛ یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بی آسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 7:32  توسط مازيار | 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 16:11  توسط مازيار | 
دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه 


گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم 

======================= 

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو 

======================= 

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز 

======================= 

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي 

======================= 

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن 

======================= 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 10:4  توسط مازيار | 
وقتي كه رفتي

از من خواستي بيام و بدرقت كنم ! اومدم تو چشام نگاه كردي لبخندي زدي

سر تا پامو نگاه كردي و خيلي ساده، رفتي، عاميانه بگم،

گذشتن از من برات آسون بود

به همون راحتي كه رفتي، آخه با معرفت، آخه قربونت برم،

گلم اين بود رسم عاشقي !!

حالا كه قالي كهنه دلم رو كه يادته تو دلم فرش ميكردم، جارو ميزدم،

ميومدي يه گوشش مينشستي، اونو فروختم ،

آخه تشنه شدم تشنه معرفت!!

فروختم يه جرعه معرفت خريدم.

حالا كه آس و پاس شدم اومدم نشستم

تكيه زدم به ستون معبد ياد نگاهت

دارم محبت رو گدايي ميكنم

تا شايد بياي يه سكه محبت مهمونم كني و

توي سرماي تنهايي و زمستون سرد جدايي

يه بار ديگه به معبد گرم نگاهت

دعوتم كني!!

( دال ريكو )



 

خدا وصیت منو، گوش بده نامه مو بخون .. شاید دیگه من نباشم ،

مواظب عشقم بمون میسپارمش بهت میرم،

تموم تار و پودمو .....یه وقت نیاد برنجونیش،

کسل کنی وجودمو خدا یه وقت کسی نیاد ، بدزده قلب سادشو ..

کسی نیاد تو زندگیش ، بشینه زیر سایشو بهش بگه دوسش داره ،

خیلی بده زمونمون .. خدا سپردمش بهت ،

مواظب عشقم بمون فردا قراره منو تو،

از همدیگه جدا بشیم..... فردا قراره همدم گریه ی بی صدا بشیم

تو کوچه های بی کسی،نیستی و پرسه می زنم...

آی آدما نگاه کنین ،غریب شهرتون منم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:17  توسط مازيار | 


 

 

سلام به خاک

سلام به سکوت.

سلام به لب هاي بسته

به جاي خالي تو در ...

اي دوست چرا بي وداع؟

چرا بي خبر ؟ اين بود آن رفاقت كه از آن دم مي‌زدي؟

بي تو چگونه به موسيقي خاطراتت گوش فرا دهم چگونه تصوير نوازش

خنده‌هايت را بر تار وجودم  بنوازم

چگونه آخرين نت خاطراتت را از بر باشم

هزران افسوس ديگر هيچ وقت تا پاسي از شب با تو نخواهم بود


"ياران "

 بغض سنگيني شكست  بهترين گل گلدانم دور از ديدگانم پرپر شد

 و پژمرد و بي وداع ديدارش به قيامت شد.

ديدگانم جاري از اشك عزا شد بهترين يارم مرا تنها گذاشت و مرا در عزاي

ابدي رها كرد و رفت بياد عزيزترين يارم كه سنگين ترين بغض هايم بيادش در

گلو مدفون شده و ادامه‌ي راه را بر من دشوار نموده است.

غمي عظيم مصيبتي دردناك سراسر وجود تنهاييم را فرا گرفته است.

خدا حافظ عزيز خفته در خاك

( مازيار )


عزیز خفته در خاکم گل باغ دلم بودی

درخشان گوهر پاکم چراغ محفلم بودی

کجا یابم دگر چون تو، اگر دور جهان گردم

تو را ای نازنین گوهر که یار و همدمم بودی

  
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:9  توسط مازيار | 

 

 

 ولنتاين

ولنتاین مبارک!!!!

 

تاریخچه روز ولنتاین
 
ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می كرد.
در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام كلادسیوس بود كه دوست داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمیخواستند بجگند، و كلادسیوس این كمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در ترك عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها ملغی اعلام كرد، همانطور كه گفته شد ولنتاین كه در آن زمان یك كشیش بود با او به مبارزه برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم كردند تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم درآورند
پس از با خبر شدنِ پادشاه از این قضیه برای سر والنتین مقدس جایزه تعیین شد و او زندانی شد.
وقتی در زندان بود بسیاری از كسانی كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند.
آنها گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می كردند.
تا اینكه سرانجام در روز 14 فوریه سال 269 قبل از میلاد به قتل رسید.
یكی از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد و چند ساعتی با هم صحبت میكردند
روزی كه قرار بود والنتین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله “Love from your valentine” خاتمه یافت.
 

در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او  ولنتاین نامید. از سالها قبل روز 14 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــ 
 

من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام؛ یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بی آسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام

 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:13  توسط مازيار | 

 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی
ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من می تونه ارومت کنه
اون لحضه های اخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیراهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دست تو احساسموباور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دست تو احساسموباور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزهم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

بیاد تو با قلم تو . تقدیم به تو که برای تو مینویسم  برای تو که دیروز بودی و بروی در و دیوار دلم این شعر رو  نوشتی و رفتی. هنوز صدای آخرین قدم های رفتنت به گوش می رسد بدنبالت می دوم شاید برسم ولی هر چه میدوم به تو نمیرسم کاش میماندی تا بیایم دستانت را بگیرم سر بر روی شانه هــــــایت!    بغض چند ساله ام را بشکنم و زار زار گریه کنم .

هر کجا و با هر کسی که هستی ! آسمانت آبی ! فرشت سبز ! بهارت پرگل و زندگیت سراسر نشاط و شادی باد دوستت دارم ای آرزوی محال!! ای بزرگ ! ای دوست.

مازیار 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:1  توسط مازيار | 
 

آه...آه...اما

او چرا این را نمی داند که در اینجا من دلم تنگ است، يك ذره است؟

داره ديونه ميشه از تنهايي

خيلي وقته ابر سياه تنهايي رو دلم سايه انداخته، حتي نمي باره تا غبار تنهايي رو از دلم پاك كنه.

خيلي وقته خورشيد و نديده، بيچاره دلم ديگه نور رو هم نميبينه!!!

 مازيار ( تنهاترين عاشق)

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:19  توسط مازيار | 

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي

از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.

تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض

خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود

 تنهايي مردو من تنها تر شدم....


تو رفتي شب از فكر فردا تهي است

خيال شب از رنگ رويا تهي است

تو رفتي و فرداي شب دير شد

 تو رفتي ستاره زمينگير شد

غزلخوان شبهاي خلوت كجاست هواي شب و حال صحبت

 كجاست

 سياهي شب حسرت موي توست تمام شب آغشته ي بوي

 توست چه مستي؟

شراب آتشي خامش است چه صبحي؟ شب تيره عاشق كش است

شب از گفتگوي تو و من تهي است صداي شب از حس

 رفتن تهي است

تو رفتي و شب خالي از من شده است پر از هاي

 هاي شكستن شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 18:44  توسط مازيار | 

بیــاد آرزوهــایی که می میرند

 

سکوتی میــکنم سنگین ترازفریاد

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 20:16  توسط مازيار | 

 

به من نخند یه روز دلت دل به کسی میبنده اون روز میبینی عاشقی گریه داره نه خنده!!

منهم يه روز ميخنديدم به اشك سرد عاشق باور نميكرد دل من ناله و درد عاشق...!!!

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم

در يك زندگي , در يك بودن زندگي را به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته

وفريادم زير شلاق سايه ها شكسته كوير بي تاب تنم در تمناي دستان تو ميسوزد با من بمان

حتي به اندازه يك لحظه

 رسيـــدي به سادگـــــــي رو روياهام يه خــطّ قرمــز کشيدي اگر چه يادت نميـــــــاد امّا مي خوام دعــــات کنم بر نمي گـردي ولي

من

بازم مي خــوام صدات کنم

 اگر نمئ توانيم آن چيزي راكه دوست داريم به دست آوريم پس بياييد آن چيزي راكه به دست

مي آوريم دوست بداريم

 

اين دفعه اگه داشت بارون ميومد از زيرش فرار نکن برو زير بارون ببين چنتا از دونه هاي بارون رو

ميتوني بگيري اندازه قطره های بارونی که تونستی بگیری دوستم داری اندازه قطراتي که نتونستي بگيري

دوست دارم

 

تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دگر نتوانم ,نتوانم جستن هر زمان عشقی و دیاری دگر کاش ما, آن دو

پرستو بودیم که همه عمرسفر می کردیم از بهاری به بهاری دگر

اگر باران بودم ،آنقدر مي باريدم تا غبار غم از دلت بردارم اگر اشك بودم ، مثل باران بهاري به پايت

می گريستم

اگر گل بودم شاخه ايي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم اگر عشق بودم ،‌آهنگ دوست داشتن را

برايت مي نواختم

ولي افسوس كه

نه بارانم ،‌نه اشك ،‌نه گل و نه عشق اما هر چه هستم

 

 دوستت دارم

 

 

اگر دبير رياضي بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاهت از مركز قلبم مي گذرد

اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش مي كردم تا محلول با محبت شود

اگر دبير ديني بودم مي دانستم كه بعد از خدا تو را مي پرستم

 اگر دبير جغرافي بودم مي دانستم كه خوش آب و هوا ترين منطقه آغوش گرم تو است و اگر دبير زبان بودم

با زبان بی زباني مي گفتم

 

عاشقتم

سلام دوستان خوبم

شايد همتون قصه ليلي ومجنون واز بر باشيد!!!

ولي يه نكته جالب تو اين قصه هست كه ميدونم كمتر به اون توجه كردين!!

واون اينه كه گفتن: وقتي كه مجنون مجنون شد وهنوز اوميدي از طرف

پدرش براي دست برداشتن مجنون از ليلي بود يه روز اونو براي زيارت كعبه 

ميبره وقتي رسيدن پدر مجنون به اون ميگه: پسرم رو به خانه خدا كن و

از اون طلب كن كه تو رو شفا بده بر گردي سره خونه زندگي

مجنون  قبول ميكنه اين كارو بكنه !!

پس رو به كعبه ميكنه و اينو ميگه:

گويند كه خو ز عشق وا كن

ليلي طلبي ز دل رها كن

يارب تو مرا بروي ليلي

هر لحظه بده زياده ميلي

جالب كه اينم گفتن :

كه ليلي يه دختر سياه پوست بوده و زيبا نبوده حالا به نظر شما چرا مجنون مجنون ليلي شد

مگه اون ليلي رو چي ميديد كه ديوانه وار اونو ستايش مي كرد

 

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي

او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم....

تقديم به سنگ صبور عزيز:

عشق را دوست دارم ولي نه در قفس بوس را دوست دارم نه در هوس

تو را دوست دارم تا آخرين نفس

مي نويسم با دستي لرزان و قلبي شکسته با چشمي گريان مي نويسم از شور عشق از تو تا که

باور کني ديوانه وار دوستت دارم

در خواب ناز بودم شبي

 ديديم کسي در مي زند

در را گشودم روي او

ديدم غم است در ميزند

 اي دوستان بي وفا 

 از غم بياموزيد وفا 

 غم با آن همه بيگانگي 

 هر شب به من سر مي زند

 

من همون تک درخت خشکیده توی  کویر داغ تنهایی ام که همه بردنم ازیاد

گاهی گم  کرده راهی از کنارم میگذشت تکیه بر ساقه خشکیده ام می دادو با خنجری در

دستانش ساقه ام را نوازش میکرد ولی چه زود از من خسته میشدو می رمید

اه گرمای کویر تنهایی ریشه ام را خشکانده

شاید رهگذر دیگری در شب ساقه ام را به آتش زند

ولی اگر سوزاندن ساقه ام خاطر تنهای او را پر کند

پس به او می گویم بسوزانم چرا که زخم خنجر دیرینه بر ساقه دارم

خشکیده ام تنها و بی پناهم

بسوزان و جودم را خاکستر کن .......

بسوزان که بدادم رسیده ای

سوختم سوختم ای قوم رهایم نکنید

سر به صحرا زدم از ننگ سر عاقل خویش

ـــــــــــــــــــــــــ

دفتر عشـــق كه بسته شـد

 

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

 

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

 

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

 

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

 

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

 

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

 

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

 

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

 

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

 

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

 

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

 

ازاون كه عاشقــــت بود

 

بشنواين التماس رو

                             


 

                                                                      

                         

خواهش ميكنم اگه متن ها رو مي خونين نظر يادتون نره

نظرتون برام مهمه هر چی دوست داری بگو



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:7  توسط مازيار | 

اگه يک روز فهميدی که دل هزار نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

 

اگه يک روز فهميدی که دل صد نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

 

اگه يک روز فهميدی دل ده نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

 

اگه يک روز فهميدی که يک نفر دلش برات تنگ شده٬ بدون اون منم!

 

اگه يک روز فهميدی که کسی دلش برات تنگ نشده٬ بدون من مُردم!!!

دال ريكو

عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد. در عشق اجباری نيست.

عشق يعنی امکان انتخاب به معشوق دادن. برای آنکه کسی يا چيزی را بدست آوری٬ رهايش کن...

پيام عشق را آغاز کردی

چو گلهاي بهاري ناز کردي

چو ديدي خو گرفتم با تو افسوس

کبوتر گشتي و پرواز کردي

 

در غروب لحظه ها تنها من و دريا و دل

همچنان با ياد تو شيدا من و دريا و دل

هر که بيني ز ره ديده گرفتار دل است

آنکه دل داده و روي تو نديدست، منم!

 

روزی که دلم پيش دلت بود

دستان مرا فشردی که نرو

روزی که دلت به ديگری مايل شد

کفشانِ مرا جفت نمودی که برو

 

والاترين و قدرتمند ترين قانون زندگي عشق است.

دال ريكو


 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند...

 

دال ريكو


روي دروازه قلبم نوشتم:

 

ورود ممنوع!

 

دل پريشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و باز گشت.

 

اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

 

آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

 

عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش. گفت: من سواد ندارم!



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 14:53  توسط مازيار | 
 

We Born to Live

                    We Live to Love

                                        We Love To Suffer

                                                            We Suffer to Die...

سلامي به عشق شكست خورده ام آرام باش تا دلم آرام گيرد خدايا بشنو

پيام عشق 

 
اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترين گناهكارم


و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته


همگان نهي مي كنند مرا و دوري از عشقت را مي خواهند


من ايستاده ام بدون پناه و ياور

تنهایي و بي تو بودن سخت است اما من تسليم تقديرم


آرام باش تا دلم آرام گيرد خدايا بشنو پيام عشق مرا

دلم گرفت از عاشقانه ترين ترانه هايم چون آنها هم از رفتنت مي گريستند...

 

اگه می تونستم تو دنيا يه چيز ديگه باشم٬

می خواستم اشک تو باشم...

که تو چشمات متولد بشم٬

روی گونه هات زندگی کنم

و

روی لب هات بميرم...


 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 14:37  توسط مازيار | 

زندگی سه چيز بيشتر نيست:

 

۱) به اجبار به دنيا آمدن

 

۲) با غم زيستن

 

۳) با آرزو مردن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی که کودک بودم به من گفتند همه را دوست بدار.

حالا که از ميان همه به يک نفر دل بستم٬ می گويند فراموشش کن...

تو سر بالايي عشق به روغن سوزي افتادم تيري به قلبم زدو پنچرم کرد...

 

ديگر صداي تيشه ام به گوش كسي نخواهد رسيد...


 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 14:26  توسط مازيار | 


عاشقي هميشه وصل نيست

اصلا وصل نيست

عاشقي اينه كه

از معشوق دور باشي

از دلتنگي ناله و زاري كني

اون ناز باشه و تو نياز

ــــــــــــ

اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد مهم نيست كه او مال تو باشد مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد

ـــــــــــ

هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي انسان توسط همان

كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و به ياد ماندني ترين لحظات را

براي انسان ساخته است

ـــــــــــــــــــــ

 

وقتي ميگفتي تا آحر دنيا دوستم داري تازه مي فهمم چرا ميگن دنيا دو روزه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 14:19  توسط مازيار | 

من دگر نخواهم ناليد... قرنها ناليدن بس است...

می خواهم فرياد بزنم...! اگر نتوانستم سكوت ميكنم...


 

خسته رفتم خسته تر باز آمدم

دل شکسته تر ز آغاز آمدم

غافل از يادت نماندم هيچگاه

با  تو رفتم با تو هم باز آمدم

----------------------------

کوتاه بود لحظه ماندت ولي طولاني شد ياد تو در خاطر تکيده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 13:14  توسط مازيار | 

عشق مثل ساعت شنيه; قلب رو پر ميكنه عقل رو خالي.

آلبرت انيشتين


من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق

چهار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست

------------------

همترانه! ياد من باش بي بهانه ياد من باش وقت بيداريِ مهتاب، عاشقانه ياد من باش


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 13:10  توسط مازيار | 


خواستم برای از دست دادنت اشک بريزم، ديدم تمام اشک هايم را برای بدست آوردنت ريختم...


شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد.

بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از

چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 12:56  توسط مازيار | 

کاش سهم من از تو دست هايت بود

تا روزي چشم هايم مي گذاشتم و فردا را نمي ديدم



 

آنکه در تنها ترين تنهايی هام تنهايم گذاشت؛

 کاش در تنها ترين تنهايی هايش٬ تنها کسِ تنهايی هايش

تنهايش نگذارد...



برگ های خسته از درخت می ريزند؛ پاييز تنها بهانه ايست...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 12:37  توسط مازيار | 

 

 شب ... تاریکی ... آرامش ...رویا ... عشق بازی ... خواب ... کاش این همه تمنا

  

نبودم! ... این همه آرزو! ... کاش با این همه ی آرامش تنها نبودم! ... می خواهم به 

  

آنسوی آرامش فرار کنم! ... به ازدهام ... به تحرک ... به حرارت ...به عطش...به

  

بودن! ... سنگباران کردند مرا نیمه شبی آرام ... به جرم بوسیدن لپ دختر بچه ای

 

 بیمار! ... به دادگاه کشانیدند در چنین آرامشی یک شب .... به جرم ,عاشقانه ديدن

  

یک سگ! ... بدار آویختند در خواب,آرام و بی آوا ...به جرم باده نوشیدن,به یاد

 

آن شب  تنها كه تب كرده ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 15:27  توسط مازيار | 


 زندگي سه چيز است :اشکي که خشک مي شود.. لبخندي که محو مي شود....و ادمي که در عالم

تنهايي باقي مي ماند


جاي دسته گلي که فردا بر قبرم نثار ميکني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که

فردا بر مزارم ميريزي امروز با تبسمي مختصر شادم کن به جاي آن متن هاي تسليت گويي که فردا در

روزنامه برايم مينويسي امروز با پيام کوچکي خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا


ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي مطمئن باش و برو ضربه‌ات کاري بود دل من سخت شکست و

چه زشت به من و سادگي‌ام خنديدي به من و عشقي پاک که پر از ياد تو بود و خيالم مي‌گفت تا ابد مال

تو بود تو برو، برو تا راحتتر تکه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 16:23  توسط مازيار | 

باورش كردم و ندانستم كه تمام حر فها يش فريب هستش !!!

خندهايش دروغ وبي احساس!!.گريه هايش كمي عجيب است!!

ندانستم ويرانگري آمد ويرانم كند...

سحر است .ميخواهد سحر سامانم كند.

ندانستم رهگذراست بها نه اش خستگي ..براي اغفال من مي خواهد

از درد دلبستگي.باورش كردم و حرفها يش را شنيدم

دلم كه با دلش يك رنگ شدو يك دل كه بجز آزارچيزي نديدم

زبان بازيش كه تمام شد وزماني كه دل ساده ام رام كرد

دوست داشتني در كار نبودش .

چيزي نگفتم هرچي به روزم آورده

حالا خوب مي فهمم معني حر فها يش راكه ...فريبي بيش نبودش!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 15:51  توسط مازيار | 

در تمام لحظه هايم هيچ کس خلوت تنهاييم را حس نکرد آسمان غم گرفته هيچ گاه برکه ي

 

طوفاني ام را حس نکرد آنکه سامان غزل هايم از اوست بي سرو سامانيم را حس نکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 17:19  توسط مازيار | 

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛

و آن دوست داشتن است

Eshghi faratar az ensan va forootar az khoda niz hast ;

Va on doost dashtan ast

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد

Doost dashtan az eshgh bartar ast

Va man hargez khod ra

Ta sathe bolantarin gholeye eshgh haye boland , payiin nakhaham avard

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

Shenidam sokhan ha ze mehro vafa , lik

Nadidam neshani ze mehro vafayi

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

و اکنون تو با مرگ زفته ای ؛

و من این جا ، تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس ، گامی به تو نزدیک تر می شوم

این زندگی من است

Va aknoon to ba marg rafte e;

Va man inja , tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas , gami be ti nazdiktar mishavam

In zendegi man ast

 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

غریقی در طوفان تنها مانده است

آخرین فریادهای خسته اش را

که تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب

Gharighi dar toofan tanha mande ast

Akharin faryadhaye khaste ash ra

Ke to ra mikhanad – beshno , beshetab , oo ra daryab

 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد

ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم

Hamchon sham ke dar geristan khish , ghatre ghatre mimirad

Zob mishavam va mahv mishavam va payan migiram

 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

چه دشوار شده است دم زدن !

در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است

و صدای هرگامی غمم !

Che doshvar shode ast dam zadan !

Dar inja ke har derakhti mara ghamate tofangist

Va sedaye har gami gham !

 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

تو می دانی که من

از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم

تنهایی است

To midani ke man

Az miyane hameye nemat haye in jahan , anche ra ke bargozide am va doost midaram

Tanhayist

 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

ای که تو آن من دیگرمی

ای تو که آن توی دیگرتم

زاد سفر برگیر و قدم در راه نِه

که من در پایان راه

بی صبرانه منتظر رسیدن توام

Ey ke to on mane digarami

Ey to ke on toye digaratam

zade safar bargir va ghadam dar rai neh

Ke man dar payane rah

Bisabrane montazere residan toam

 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

ای که هوای من شده ای

دم زدن د تو حیات من است

Ey ke havaye man shode e

Dam zadan dar to hayate man ast

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 13:50  توسط مازيار | 

اي دير آشناي من دلم مي خواهد ساعت ها در کنارت بنشينم و دست در دستانت بگذارم و لباهيم رو

روي لبهايت بگذارم و قصه بوسه را برايت هزاران بار تکرار کنم

***

در جنگل كوچك قلبم به دنبال كلمه ي زيبايي مي گشتم كه با آن محبتم را آغاز كنم. هيچ كلمه اي زيباتر

از سلام نيافتم . سلام بر تو كه قلبم را در زندان نگاهت اسير كرده اي و نداي عشق را در

سرار وجودم

سر دادي و صحراي وجودم را با گلهاي محبت و دوستي نوين كردي

***

لحظه ها را درياب ! چشم فردا کور است نه چراغيست در آن پايان ، هر چه از دور نمايان

است... شايد آن

نقطه نوراني چشم گرگان بيابان باشد


هيچ وقت به دنبال محبت نگرد بلکه خودت محبت را بيافرين

***

کسي را براي دوستي انتخاب کن که قلب بزرگ داشته باشه تا مجبور نشي براي اينکه در قلبش

جا بگيري خودت را کوچک کني

***

پرواز آفتاب و نسيم و پرنده را مي دانم و صفاي دلاويز دشت را اما من اين ميان پرواز لحظه

ها را  افسوس مي خورم پرواز اين پرنده ي بي بازگشت را ..

***

هيچ وقت دل به کسي نبند؟چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه

***

عشق يعني تا ابر آبي شدن لحظه اي شفاف و مهتابي شدن عشق يعني قطره بودن سوختن

عشق يعني راهي دريا شدن عشق يعني لحظه اي خنديدن سالها اشك ندامت ريختن

***

عشق مثل آبه،ميتوني تو مشتت قايمش كني. آخرش يه روزي مشتتو باز ميكني،ميبيني همش

رفته بي اينكه تو بفهمي..... اما دستت پر از خا طرست

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 13:0  توسط مازيار | 

عشق فرا موش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش دادن نيست 

بلکه درک کردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق

جازدن وکنار کشيدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:5  توسط مازيار | 

دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه 


گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم 

======================= 

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو 

======================= 

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز 

======================= 

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي 

======================= 

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن 

======================= 

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم 

======================= 

آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و كهكشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاكي از وجود پروردگار يكتاست، پس از او اطاعت مي كنيم، چون او معين كرده كه مرگ آغاز جاودانه هاست. 

======================= 
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم 

===================== 

خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند 

====================== 

هزار دستگاه ريو، صد دستگاه آپارتمان، هزار سكه طلا و ميلياردها ريال اسكناس دو هزارتوماني فداي يه تار موي گلي مثل تو 

====================== 

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند 


بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم 

======================= 

خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش مي‌دوي پرواز مي‌كنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه 

======================= 

من همه ي قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اونم از غصه ي توست 

======================= 

سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا
 

در ادامه مطلب بخوانيد:::..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:32  توسط مازيار | 



 

 آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داري

بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست

 اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم

 عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي

با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم/نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم/چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن/دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم

 آغوش پاركينگي است كه جريمه ندارد . . . . بوسه تصادفي است كه خسارت ندارد . . . . . . . . چيه دنبالم راه افتادي؟

 كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

 زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا

مي گويند ؛ چون بگذشت روزي بگذرد هرچيز با آن روز باز مي گويند ؛ خوابي هست كار زندگاني زان نبايد ياد كردن.... خاطر خود را بي سبب ناشاد كردن!

 فراموش كن آنچه را كه نمي تواني به دست بياوري و بدست آور آنچه را كه نميتواني فراموش كني

 آنگاه كه ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني، به خاطر بياور كه زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است

سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم.

 بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم/همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم/شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم/شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي آسمان در توست

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ ...خبرم كن ... بهت قول نميدم كه ميخندونمت .ولي مي تونم باهات گريه كنم ...اگه يه روز خواستي در بري ...حتماً خبرم كن ،قول نميدم كه ازت بخوام وايسي .اما مي تونم باهات بيام ...اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي ...و خبري نشد ...سريع به ديدنم بيا ...احتمالاً بهت احتياج دارم

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم/ از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم/ تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم/ شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

انسان با سه بوسه تكميل مي شود 1-بوسه مادر كه با آن با يه عرصه خاكي مي گذاري 2- بوسه عشق كه يك عمر با آن زندگي مي كني 3- بوسه خاك كه با آن با به عرصه ابديت مي گذاري

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

 هيچوقت كسي رو كه دوست داري به خاطر غرورت از دست نده هميشه سعي كن غرورت رو به خاطر كسي كه دوست داري از دست بدي

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت

 اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي كه تا به حال تجربه كرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي كه هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

 دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست

زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور كه باشي قشنگي

 دنيا 3تا دوست دارم... خورشيد، ماه و تو. اولي رو براي روزم ميخوام /دومي رو واسه‌ي شبم ميخوام / ولي تو رو براي تك تك لحظه‌هاي زندگيم ميخوام تنهاي تنه

ديگه يار نمي خوام وقتيكه مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي كه وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟

مهرباني را در نگاه منتظر كودكي ديدم كه آبنباتش را به دريا انداخت تا آب شيرين شود

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

نجوم نخوندم, ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم... ***** فيزيك نخوندم, ولي مي دونم « هر عملي را عكس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم كه واحد اندازه گيري عشق, ژول و كالري و وات و... نيست ***** زيست شناسي نخوندم, ولي مي دونم قلب همون دله كه مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه

 مي دوني طاقت جداييو ندارم با تو من مثل صد تا بهارم مي خوام كه نري تو از كنارم ازت زياد خاطره دارم مي خوام اسمتو من نفس بذارم از تو بگم در سايه سارم هر جا بري من دوسِت مي دارم از عاشقاي اين ديارم به ياد شباي زير بارون كه خيس ميشد تموم سر و پاهامون شبا همش من خواب تو رو مي بينم بين هفت تا آسمون رو زمينم

 بنام خداي عاشقان: كاش مي شد عشق را تفسير كرد/ كاش مي شد عمر را تكثير كرد/ روي اين گردونه نا مهربان/ گرمي مهر تو را تصوير كرد

 فقط موجهاي دريا هستند كه عاشقن آره فقط اونا هستن با اينكه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن

خوشبخت ترين پسر كسيست كه اولين عشق يه دختر باشد و خوش بخت ترين دختر كسيست كه آخرين عشق يك پسر باشد

 وقتي نااميد شدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي وقتي پر از سكوت شدي به ياد بيار كسي رو كه به صدات محتاجه وقتي دلت خواست ازغصّه بشكنه به ياد بيار كسي رو كه توي دلت يه كلبه ساخته

عشق مثل يك ساعت شني مي ماند همزمان كه قلب را پر مي كند مغز را خالي مي كند!!

زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بي‌وفا شد، اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست، از روزگار است...

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر آنقدر شهامت داره كه هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه كنه

دلي گفت: كه آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من! عقل ناليد: كجا حل شود اين مشكل من؟ مرگ خنديد: در اين خانه‌ي ويرانه‌ي من!

نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني، حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي، نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني، صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند

خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام !

ديشب نديدي كه چه محشر كردم/ با اشك تمام كوچه را تر كردم/ ديشب كه سكوت دق مرگم مي كرد/ وابستگي ام را به تو عادت كردم

عشق يعني خاطرات بي غبار/ دفتري از شعر و از عطر بهار/ عشق يعني يك تمنا يك نيا/ز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز/ عشق يعني چشم خيس مست او/ زير باران دست تو در دست او

 اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست.... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد

عشق رازي است مقدس. براي كساني كه عاشقند،عشق براي هميشه بي كلام مي ماند؛اما براي كساني كه عشق نمي ورزند،عشق شوخيِ بي رحمانه اي بيش نيست

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

باد كه مياد آروم آروم قاصدك هارو مياره/ دلم ميگه خدا كنه باز خبر از تو بياره/ چشام همش تا به سحر به ياد تو خواب نداره/ خاطره ها جون مي گيره باز تو رو يادم بياره

فرياد من سكوت كردن است...ابراز عشق من قهر كردن است...شادي من گريه كردن است...امّا وقتي تو را ميبينم از شادي عشق مو با فرياد ابراز مي كنم

دوست داري بگم ميخواهم هر روز صبح با صدات بيدار شم بعد بگم با ساعتم بودم ؟ دوست داري بگم چرا رفتي بعد بفهمي با برق بودم ؟ دوست داري بگم هر جا باشي پيدات ميكنم بعد بفهمي با دسته كليدم بودم ؟ دوست داري بگم دوست دارم بعد فكر كني ... نه ديگه – اين دفعه با خودت بودم

يه سنگ كافيست براي شكستن يه شيشه! يه جمله كافيست براي شكستن يه قلب! يه ثانيه كافيست براي عاشق شدن! يه دوست مثل تو كافيست براي تمام زندگي

 برف از آسمون خسته مي شه, زمستون بهونست برگ از درخت خسته ميشه, پاييز بهونست, دلم برات تنگ مي شه آف بهونست

 مي دوني طاقت جداييو ندارم با تو من مثل صد تا بهارم مي خوام كه نري تو از كنارم ازت زياد خاطره دارم مي خوام اسمتو من نفس بذارم از تو بگم در سايه سارم هر جا بري من دوسِت مي دارم از عاشقاي اين ديارم به ياد شباي زير بارون كه خيس ميشد تموم سر و پاهامون شبا همش من خواب تو رو مي بينم بين هفت تا آسمون رو زمينم

 گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده كرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاك افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

 اگر قرار بود تو دنيا جاي چيزي باشم،،، دوست داشتم جاي اشك رو گونه هات باشم،،، تو چشات متولد بشم ،،، رو پلكات جون بگيرم،،، رو گونه هات جاري شم،،، رو لبات بميرم..... تا بدوني چقدر دوست دارم

 عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن را برايت تكرار كند و تو از اون رسم محبت بياموزي

 ديروز در دادگاه دلم/ مغز من قاضي بود/ متهم قلبم بود/ جرم من عشقم بود/ عشق من ياد تو بود/ حق من اعدام بود

 بوسه تنها تصادفي است كه پليس راه ندارد. درياي غم تنها دريايي است كه ساحل ندارد. قلب تنها چيزي است كه شكستنش صدا ندارد. عاشقي تنها دردي است كه درمان ندارد

 در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم به تو بگويند ... دوستت دارم

 كاش مي شد عشق را ابراز كرد/ يا كه عشق را با سحر آغاز كرد/ لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت/ گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت

من مي خوام كبوتر دل تو رو اسير كنم/ اين دل تشنه رو از چشمه عشقت سير كنم/ بزنم به موج درياي خيال عشق تو/ باقي عمرم و عاشقونه با تو پيركنم!

 مي‌گويند سه چيز زاده عشق نيست: جدايي، سفر، فراموشي، ولي آن زمان كه تو مرا تنها گذاشتي و فراموشم كردي من لحظه لحظه عاشقت شدم

 دوست آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد، دوست آن است كه هر لحظه به يادت باشد.

عشق يعني كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر يا بزرگ كردن يك نفر به اندازه دنيا!

 عشق يعني دستهايم ماله توست/ چشمهاي خسته ام دنبال توست/ عشق يعني ما گرفتار هميم / دوستدار هم طرفدار هميم/ هرچه ميخواهد دلش آن مي كند ميكشد مارا و كتمان ميكند/ عشق غير از تاولي پر درد نيست/ هركس اين تاول ندارد مرد نيست/ آمدم تا عشق را معنا كنم/ بلكه جاي خويش را پيدا كنم/ آمدم ديدم كه جاي لاف نيست/ عشق غير از عين و شين و قاف نيست/

 شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

 زندگي شايد همين باشد يك فريب ساده و كوچك آن هم از دست كسي كه تو دنيا را جز با او وجز براي او نمي خواهي

 تو كه بالا بلند و نازنيني/ تو كه شيرين لب و عشق آفريني/ كنارم لحظه اي بنشين چه حاصل/ كه فردا بر سر خاكم نشيني

 زندگي سه چيز است: اشكي كه خشك ميشود! لبخندي كه محو ميشود!يادي كه ميماند و فراموش نميشود

 دوستي با هر كه كردم خشم مادر زاد شد،آشيان هر جا گزيدم خانه ي صياد شد ، دوستي با هر كه كردم مظهر نيرنگ شد ،ظاهرش زيبا ولي در باطنش صد رنگ شد

 عاشقت خواهم ماند..............بي آنكه بداني. دوستت خواهم داشت ................بي آنكه بگويم . درد دل خواهم گفت............بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ....................بي هيچ سخني . در آغوشت خواهم گريست.......بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد ...........بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساسم نميرد

 آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد.

 اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و توست ، اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست ، اگر كلمه دوستت دارم پايان دهنده جدايي هاست ، اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست ، پس با تمام وجود فرياد مي زنم دوستت دارم.

 سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

 دلخسته از امروز و فرداي بهارم چيزي شبيه باد و باران كوله بارم باران نمي بارد ولي امشب به جاي يك آسمان بي تو نشستن گريه دارم در دفتر بي سرنوشتيهاي دنيا من چكنويس برگهاي روزگارم شيرين تويي. فرهاد باشم يا نباشم يك بيستون سرد و خالي درد دارم

 شكايت عشق نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر ... فرياد

 چقدر عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمي ياره تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري كسي تورو نمي بخشه

 به جرم اينكه خيلي ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ براي مرگ هم آماده بودم

 روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند# همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند# ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند# گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند# آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند# عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند# خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد# عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:32  توسط مازيار | 

وقتي با تو هستم بزرگترين دشمنم "زمان" است حس تنفر شديدي نسبت به زمان دارم وقتي پيشم

بودي از زمان خواستم توقف كند اما قدم هايش را تندتر كرد وقتي پيشم نبودي به او التماس ميكردم كه

سريعتربگذرد اما لج ميكرد و مي ايستاد و با تمسخر به من ميخنديد

امروز صبح وقتي پنجره اتاقو باز كردم خدا رو ديدم...

ازم پرسيد چه آرزويي داري؟؟؟؟

من گفتم :اون كسي رو كه الان داره اين وبلاگو ميبينه حفظش كن.

خدايا اون كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 17:18  توسط مازيار | 

میگویند شيشه احساس ندارد!               اماوقتي روي شيشه بخار گرفته اي نوشتم

دوستت دارم

آرام گريست...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:5  توسط مازيار | 
 

 سلام

 

قبل از همه چيز به اين توجه كن كه...


 

تنهایی ات را فقط برای آن کس بر هم زن که می دانی همیشه با تو می ماند....


 

 وبعد از اين...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   يادمان باشد از امروز خطايي نکنِِيم

گرچه در خود شکستيم صدایي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سروپاي نکنِِيم


آري قاصدكم رفت و من هم تنها شدم

قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دلم هم رفت

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

مدام بهانه تو رو مي گرفت

به او مي گفتم كه رفته

ولي ساده دل قبول نمي كرد

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

براي همين مي گفت كه تو نرفتي

از چشمانم متنفر بودم

كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريختن

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها روباز كنم ازشون متنفر بودم

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

نمي دونم شايد دوامشون توي عشق از من بیشتر بوده ؟

و من هنوز منتظرم که برگردی ...


عشق

هنگامي كه عشق فرا مي خواند تان ، از پي اش برويد ... گر چه راهش سخت و ناهموار باشد

هنگامي كه بال هاي عشق در بر مي گيردتان ، خود را در آن بالها رها كنيد ... گرچه در لا به لاي پر هايش تيغ باشد و زخمي تان كند

و هنگامي كه با شما سخن مي گويد ، باورش كنيد ... گر چه طنين كلامش ، روياهايتان را بر هم زند
عشق ، همانطور كه تاج بر سرتان مي گذارد ، بر صليبتان نيز مي كشد

عشق ، همانطور كه شما را مي پروراند ، شاخ و برگ تان را نيز مي زند و هرس مي كند

عشق ، همانطور كه از تنه ي ستبرتان بالا مي رود و نازك ترين شاخه هايتان را كه در آفتاب مي لرزند ، نوازش مي كند ... به ريشه هايتان نيز فرود مي آيد و آنها را كه در خاك چنگ انداخته اند ... مي لرزاند


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:27  توسط مازيار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
جملات عاشقانه - اس ام اس عاشقانه
معرفي چند سايت براي آپلود عكس
يک هاست مناسب برای آپلود فايل های MP3
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1392
اسفند 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
آرشيو
آرشیو موضوعی
اشعار و نوشته‌ هاي دكتر علي شريعتي
اس ام اس SmS های عاشقانه ...
ترفندهاي كامپيوتر و اينترنت
اس ام اس تبريك روز ولنتاين
عكسهاي عاشقانه
دل نوشته‌هاي مازيار
دانلود كتاب آموزشي
داستان عاشقانه
جملات عاشقانه
نامه هاي عاشقانه
فن آوري اطلاعات
شعر عاشقانه
گالري عكس
اجتماعي و خانواده
دانلود موزيك
پزشكي و سلامت
ولنتاين
ورزشي
هنر
ادبي
خبر
تاريخ
دانش
گردشگري
برچسب‌ها
شعر (1)
اشعار عاشقانه (1)
پیوندها
عشق از دست رفته - آذین
مهتاب
تنهاترين تنها
روياي عاشقانه
سكوت عشق
پرنسس
تنگ غروب -نیوشا
KING of RAP
بربادرفته
در خلوت تنهایی- تمنا
اشعار سوزان یگانه
گمگشته
خطی از تنهایی
ترنم باران
مثل هیچکس
ستاره عشق
شفق عشق
تنها زير بارون
شب نوشته هاي يك مادر
دل نوشته‌هاي رويا
بهترین و زیبا ترین عکسها،مدل لباس و...
ساغر پر ز شراب
جملات عاشقانه
جملات عاشقانه
تمام حواهای زمین
هنر و مهارتهای زندگی
التماس باران
زندگی من
بزرگترين مرجع دانلود فيلم و..
ghar o ghati
جملات عاشقانه - اس ام اس عاشقانه
به سوی کمال
زن برتر ازمرد آمد پدید
اشك مهتاب
تات بلاگ
غير قابل چاپ
عصر انجماد
سرندی پیتی
دل تنگیهای من
حرفهای ناتمام
عشق گمشده
قلب شقایق ها
تحول در زندگی
دخترا و پسرای بهشتی
دلنوشته های دختر آسمانی
کلبه ی دوستی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM